تبلیغات
خط مقدم - كیمیای محبت (2)
بسم الله الرحمن الرحیم

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1391
(هر روز قسمتی از کتاب کیمیای محبت)

زندگینامه مرحوم شیخ رجب علی خیاط

خانه

خانه خشتی و ساده شیخ كه از پدرش به ارث برده بود در خیابان مولوی كوچه سیاه‌ها (شهید منتظری) قرارداشت. وی تا پایان عمر در همین خانه محقر زیست.

نكته جالب این است كه چندین سال بعد، جناب شیخ یكی از اتاقهای منزلش را به یك راننده تاكسی، به نام « مشهدی یدالله »، ماهیانه بیست تومان اجاره داد، تا این كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنیا آورد، كه مرحوم شیخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، یك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:

 « آقا یدالله! حالا خرجت زیاد شده از این ماه به جای بیست تومان، هیجده تومان بدهید. »

[تذکر: منش ما در این زمانه چطوره]

 یكی از فرزندان شیخ می‌گوید: من وقتی وضع زندگیم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و این خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهید در« شهباز » خانه ای نو بخریم. شیخ فرمود:

 « هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همین جا خوب است. »

 پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كردیم و به پدرم گفتم: آقایان، افراد رده بالا به دیدن شما می‌آیند، دیدارهای خود را در این اتاق‌ها قرار دهید، فرمود:

 « نه! هر كه مرا می‌خواهد بیاید این اتاق، روی خرده كهنه ها بنشیند، من احتیاج ندارم. »

 این اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن یك گلیم ساده و در آن یك میز كهنه خیاطی قرار داشت.


ادامه دارد




طبقه بندی: حکایات اخلاقی، 
ارسال توسط nasrollah

آرشیو مطالب
همسنگران
اوقات شرعی
وضعیت آب و هوا