تبلیغات
خط مقدم - كیمیای محبت (25)
بسم الله الرحمن الرحیم

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391
(هر روز قسمتی از کتاب کیمیای محبت)

زندگینامه مرحوم شیخ رجب علی خیاط

یاری نابینا و نورانیت دل

یکی از شاگردان شیخ نقل كرد كه: یك روز با تاكسی در «سلسبیل» می‌رفتم، نابینایی را دیدم كه در انتظار كمك كسی كنار خیابان ایستاده است، بلافاصله ایستادم و پیاده شدم و به او گفتم: كجا می‌خواهی بروی؟

گفت: می‌خواهم بروم آن طرف خیابان.

گفتم: از آن طرف كجا می‌خواهی بروی؟

گفت: دیگر مزاحم نمی‌شوم.

با اصرار من گفت: می‌روم خیابان هاشمی، سوارش كردم او را به مقصد رساندم.

فردا صبح خدمت شیخ رسیدم، بدون مقدمه گفت:

 « آن كوری كه سوارش كردی و به منزل رساندی جریانش چه بود؟ »

 داستان را گفتم، گفت:

 « از دیروز كه این عمل را انجام دادی خداوند متعال نوری در تو خلق كرده كه در برزخ هنوز هست. »

 ادامه دارد

 




طبقه بندی: حکایات اخلاقی، 
ارسال توسط nasrollah

آرشیو مطالب
همسنگران
اوقات شرعی
وضعیت آب و هوا